خورشيد محبت

صد شكر سهيل آمد و صد حيف سها رفت
گنجينه ي مهر آمد و گنجور وفا رفت
در ظلمت شب ديده ي من سوي سها بود
چون تير شهابي ز شب نور سها رفت
آينه به صد چشم نظر بر رخ او داشت
با رفتن او روشني از آينه ها رفت
اين خانه كه از نغمه او باغ غزل بود
بر ما قفسي شد چو او از آن نغمه سرا رفت
بي خاتم او ديو جدايي ز در آمد
افسوس كزين ملك سليمان به سبا رفت
در آتش پنهانم و صبري كه مرا بود
در هجرت او دود شد و سوي هوا رفت
آن زمزمه پرداز سحر هاي مناجات
از صد ره نگشوده به نيروي خدا رفت
خورشيدمحبت كه به من گرمي جان داد
در چشم سها بود كه از خانه ي ما رفت
يك عمر دويديم و به س امان نرسيديم
من دانم و شب ها كه چه ها بر سر ما رفت
تا بر دلشان گرد ملالي ننشيند
روز و شب عمرم همه در كار دعا رفت
بس تنگدلانيم و كسي نيست بداند
بر ما ز غم دوري ياران چه بلا رفت
تدبير اسيرست به سرپنجه ي تقدير
اين نقش قدر بود كه بر كلك قضا رفت