مهدي سهيلي
اولين غم و آخرين نگاه



مار فسرده

صدام رذل از شب مردم امان گرفت
مار فسرده از دم ارباب جان گرفت
دزفول و خارك را ز قساوت به توپ بست
چشم و چراغ ملت ما را نشان گرفت
طفل دو ساله از دم تيغش امان نيافت
با تير خشم از كف پيران كمان گرفت
از كودك بريده ز مادر پدر بود
از مادر فتاده به بستر جوان گرفت
زان بد سرشت دزد كج آيين . كج نهاد
بس شعله هاي غم به دل راستان گرفت
كاشان ما ز آتش ظلمش امان نيافت
كاشانه هاي زمرد و زن ناتوان گرفت
طرح هزار غمكده در بهبهان فكند
جان هزار غمزده در اصفهان گرفت
ايران ما ز فتنه به ويرانگي فتاد
باغ بهار بود كه در او خزان گرفت
گاهي عراق شعله در ايرانيان فكند
روزي در او جرقه ي ايرانيان گرفت
طفلي كه بوي شير دميد ز دهان او
از تير دشمان نفسش در دهان گرفت
زان آتشي كه در شب ايرانيان فتاد
خورشيد شعله ايست كه در آسمان گرفت