اي همه غزل

تو از كدام قبيله اي
اي خاتون شعر من ؟
اي بلنداي جمال و جلالتت
اي تمامت قامت و قيامت
ناز خرامت را نازم
اگر به روز برآيي آبرو به آفتاب نماند
و گر به شب بتابي
ماه بر آستانت به سجده افتد
كه ماه نيز آفتاب پرست است
اگر از چمن بگذري
بنفشه ها و لاله ها به دمنت آويزند
تا مگر بربايند عطر اندامت را
اي سيه چشم به صحرا بگذر
تا آهوان و غزالان
گردن بر افرازند به تماشاي چشمانت
اي كولي مغرور
از بازار سرمه فروشان مگذر
كه دختران سيه چشم را آبرو نماند
اگر از وادي نجد گذشتي
به ديدار قيس عامري بشتاب
تا ياد ليلي را ز سرش بربايي
اي بلنداي زيبايي
شايد تو بودي كه لحظه اي در آغوش پونه ها آرميدي
گويي پونه ها عطر تو را وام كرده اند
شبي گيسوي بلندت را به مهماني من بفرست
تا هرچه جان است به يك تارش در آويزم
اگر اينست گيسو
تا بگرداني به تمنايش
جان ها را بر خاك ريزي
شهرزاد كجاست ؟
تا هزاران شب حكايت كند از گيسوي بلندت ؟
حافظ كجاست ؟
تا معاشران را صلا زند كه گره از زلفت باز كنند
و بدين قصه شب را دراز
من در باغ چشم همه ي افسونگران عالم
نگاه تو را مي نگرم
از ملاحت تو بود كه ليلي افسانه ساز جهان شد
و شيرين شرينكار از لبان تو وام گرفت حلاوت را
من ميشناسمت
اي شيرين ترين
هزاران خسرو بر درگاهت به غلامي استاده اند
اگر پروانه هاي رنگين بال با ترديد بر گل مي نشينند
از آنست كه از باغ ها و گلها تو را مي طلبند
قامت تو همه ي نيلوفران را
شانه هاي تو همه ي مهتاب ها را
لب تو همه ي گلبرگ ها را
و چشم تو همه ي غزل ها ي جهان را تفسير مي كنند
اي بهترين غزل آفرينش
پيچ و تاب نيلوفران
به شوق اندام تست
اگر لب هاي تو نبود حلاوت را چگونه معني مي كردند
اگر نوازش دست ها و گردش لبهايت آموزگار پروانه نبود
اين رفتار نرم را در حجله ي گلها از كه مي آموخت
تو آن تمامت لطافتي
كه بايستي حجله ات را در پرنيان مهتاب
بر تخت زمردين آسمان
در بستر خيال
و در حرير انديشه گسترد
بايد شبي به شماره ي ستارگان شمع بر افروزيم
عود بسوزيم
چنگ برگيريم
گل برافشانيم
و سرود عشق بخوانيم
و اگر غم لشكر انگيزد
با نگاه تو در آويزيم
و بنيادش را براندازيم
ندانم كدامين روز بود
كه دختران آفتاب گيسوي تو را بافتند
و كدامين شب
كه مشاطان افسونگار
سرمه در چشمانت ريختند
رويت گل نيست
اما گل به روي تو مي ماند
دندانت را الماس نخوانم
اما الماس به دندان تو مانندست
راستي تو از كدام دياري
و از كدامين قبيله ؟
شبي در بهار سبز و مهتابي
با اندام رويايي
در قصر خيال من بيا
تا ناز جامه بپوشانم از مهتاب
بر بلند قامت كه خود قيامتيست
و بنشانمت در هودجي از گل و عطر و نور
و به آهنگ شعر و نسيم
به تماشا بگذارمت
در باغهاي نيلوفرين
در جنگلهاي سبز
و در مرداب هاي مهتاب پوش
تا از مرغان چمن آرام بربايي
تا پرندگان بيشه ها را به نغمه برانگيزي
و مرداب ها را بر آشوبي
تو كيستي اي خاتون شعر من ؟
كه از شعر لطيف تري
از موسيقي جانبخش تر
و از عشق محبوب تر
مرغ خيال همه ي شاعران گرد بام تو در پرواز است
نغمه سازان گيتي تو را آواز مي دهند
و عشق آري عشق تو را مي طلبد
اي خاتون شعر
اي غزل اي بيت الغزل
و اي عروس خيال
بگذار از شوق ديدار جمال و جلال تو
دانه دانه اشك نياز را
زيور مژگان كنم
و به رشته ي واژه ها بسپارم
شايد طوقي فرتهم آورم
كه گردن آويز تو سازم
اي گريزان
اي دست نيافتني
شبي در بزم مهتاب
چنگ بر گير
و بر پس پشت ابر
گيسو بر افشان
دستي بزن
پايي بكوب
و از خاوران
تا باختر
بر بام آسمان
آشوب برانگيز
شور بيآغاز
فلك را سقف بشكاف و طرحي نو درانداز
اي خاتون شعر من
مرا ببخش
كه اندك مايه ام و تنك سرمايه
و از تو گفتن را ندانم و نتوانم
تو با خرام نرم خويش
رقص واژه ها را به شعر من بياموز
اي همه غزل شور غزلم را به نگاهي رنگين كن
و فراز و فرودش را آهنگين
اگر چنين كني
آن زمان توانم گفت
شعرم نثارت باد
اي خاتون شعر من