سینه ی مرداب

سينه ي مرداب
بنازم چشم آن عاشق كه مست خواب نيست
جان فداي آن دل روشن كه در وي تاب نيست
نقش زيباي جواني را شبي ديدم به خواب
از غم او ديگرم در چشم گريان خواب نيست
آن شبي كز ماه و اختر بزم گيتي روشنست
ديده را بر هم منه هر شب مهتاب نيست
تا كه سنگ قتنه مي بارد ز سقف آسمان
هيچ كنجي امن تر از خلوت احباب نيست
پا بنه بر موج و از هنگامه ي طوفان نترس
دل به دريا زن صدف در سينه ي مرداب نيست
از كتاب آفرينش عمر ما يك باب بود
ليك فصل خاطر آسوده در اين باب نيست
مردمان بسيار ديدم مردمي كمياب بود
ور نه شيطان سيرت آدم نما كمياب نيست
پير ما مي گفت درياها فزون از خاك ماست
از چه ميگويي كه نقش زندگي بر آب نيست
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۳۸۵ ساعت 18:29 توسط میلاد
|
مجموعه اشعار مهدی سهیلی