سايه ي ديوار

سخن از گل به زبان آري و جز خار نداري
شوق گفتار به دل داري و كردار نداري
نقشه ها در سر خود مي كشي اما هنرت كو
نقش يك دايره در گردش پرگار نداري
جلوه ها ميكني و بر تو كسي دل نسپارد
وده مكن هيچ خريدار نداري
روزگاري كه برادر ز برادر بگريزد
كنج آسوده به جز سايه ي ديوار نداري
اي درد كه در سينه ي خاموش تو جوشد
اي بسا درد كه در سينه ي خاموش تو جوشد
ليكن از بيم كسان قدرت اظهار نداري
در كويري كه تو تنهايي و خورشيد گلدازان
چه توان كرد كه جز سايه ي خود يار نداري
راز با چاه بگو در دل شبهاي غريبي
كيه بر دوست مكن محرم اسرار نداري
گريه در خويش كن و با دل خود گرم سخن شو
زندگي رفت و تو در مرگ جواني به فغاني
همتي كن كه دگر فرصت بسيار نداري