شوق گمنامی

شوق گمنامي
پير خود را پخته مي دانستم اما خام بود
آنكه را آزاد مي خواندم اسير دام بود
بح و شام بي خدايان رنگ آرامش نداشت
كي دلي ديدي كه بي ياد خدا آرام بود
نقش پيروزي به بال كوشش ما بسته است
زير پاي سعي انسان هر سمندي رام بود
خرمن گل ميرود برباد از آغوش نسيم
هركه يغما كرد مال خلق را ناكام بود
خاطر آسوده را در كلبه ي درويش جوي
آنكه جم شد صد هزارش سنگ غم بر جام بود
اي مسافر كاروان مرگ را چاووش نيست
سنگ هر گوري كه ديدي لوحي از پيغام بود
هر طرف گسترده بينم سفره ي انعام دوست
در جهان نهادم پاي بارعام بود
نقش پيري را به آب و رنگها نتوان زدود
در زمستان برف رسوا بر سر هر بام بود
شوق گمنامي به سر دارم ولي ديرست دير
كانچه سنگ ننگ بر جانم رسيد از نام بود
من ز هر آيين گلي چيدم ولي بويي نداشت
ديدم آخر باغ عطر افشان من اسلام بود
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد ۱۳۸۵ ساعت 7:4 توسط میلاد
|
مجموعه اشعار مهدی سهیلی