آدم شناس

با اهرمن نشستي آدم نميشناسي
با درد خو گرفتي مرهم نميشناسي
ناپاكدامن را بر چشم خود نشاندي
زيرا ز كوري دل مريم نميشناسي
در جستجوي يك باغ سرگشته در كويري
با آنكه تشنه كامي زمزم نمي شناسي
هر دم نفس برآ?د فرصت شمار يارا
غافل تويي كه قدر اين دم نميشناسي
موري بود سليمان با حشمت محمد
اي بولهب تو نقش خاتم نميشناسي
گويي خدا و ليكن جز بت تمي پرستي
دم مي زني ز ايزد وانهم نميشناسي
در پيشگاه شيطان سر را به خاك سودي
اي مرد اهرمن خوي آدم نميشناسي