یک تجلی عقل را مجنون کند

مست مستم ليك مستي ديگرم
امشب از هر شب به تو عاشق ترم
راست گويم يك رگم هشيار نيست
مستم اما جام و مي در كار نيست
مست عشقم مست شوقم مست دوست
مست معشوقي كه عالم مست اوست
نيمشب ها سبر عالم كرده ام
رو به ارواح مكرم كرده ام
نغمه ي مرغ شبم پر ميدهد
سير ديگر حال ديگر مي دهد
ساقي پيمانه رالبريز كرد
باده ي خود را شرار انگيز كرد
حالت مستي و مدهوشي خوشست
وز همه عالم فراموشي خوشست
مستي ما گر نداني دور نيست
باده ي ما زاده ي انگور نيست
دختر رز پيش ما بي آبروست
باده ي ما فارغ از جام و سبوست
اي حريفان جام من جام منست
وندرين پيمانه پيمان منست
چيست پيمان ؟ نغمه ي قالوابلا
ميزند هر لحظه در گوشم صلا
كاي تو در پيمان من هشيار باش
خواب خرگوشي بنه بيدار باش
بند بگسل نغمه زن پر باز كن
اين قفس را بشكن و پرواز كن
اين ندا هر شب مرا مستي دهد
زندگاني بخشد و هستي دهد
هاتفي گويد مرا در بيت بيت
اي قلمزن مارميت اذ رميت
ما قلم را در كفت جان مي دهيم
ما به شعرت نور عرفان مي دهيم
گر تو را شوري بود از سوي ماست
طاق نه محراب تو ابروي ماست
ما به جامت شربت جان ريختيم
ما به شعرت شور عرفان ريختيم
روشني ها از چراغ عشق ماست
بر كسي تابد كه داغ عشق ماست
دوستان اين نور مهتاب از كجاست ؟
در تن من جان بيتاب از كجاست ؟
در سكوت شب دلم پر ميزند
دست ياري حلقه بر در مي زند
شب بر آرم ناله در كوي سكوت
عالمي دارد هياهوي سكوت
برگ ها در ذكر و گل ها در نماز
مرغ شب حق حق زنان گرم نياز
بال بگشايد ز هم شهباز من
مي رود تا بيكران پرواز من
از چراغ آسمان ها روشنم
پر فروغ از نور باران تنم
روشنان آسماني در عبور
نور ونور ونور ونورو نور و نور
مي رسم آحجا كه غير از يار نيست
وز تجلي قدرت ديدار نيست
بهر ديدن چشم ديگر بايدت
ديده يي زين ديده بهتر بايدت
چشم سر بيننده ي دلدار نيست
عشق را با جان حيوان كار نيست
چشم ظاهر در بهائم نيز هست
كوششي كن چشم دل آور به دست
باغبان را در گلاب و گل ببين
ذكر او در نغمه ي بلبل ببين
عشق او در واژه ها جان مي دمد
در كلامم نور عرفتان ميدمد
طبع خاموشم سخن پرداز از اوست
بال از او نيرو از او پرواز از اوست
عقل ها ز انديشه اش ديوانه است
شمع او را عالمي پروانه است
ديده ي خلقت همه حيران اوست
كاروان عقل سرگردان اوست
در حريم عزت حي ودود
آفتاب و ماه و هستي در سجود
يك تجلي عقل را مجنون كند
واي اگر از پرده سر بيرون كند
گه تجلي آتشم بر جان زند
جان من فرياد ده فرمان زند
آري آري مي توان موسي شدن
با شفاي روح خود عيسي شدن
روح ميگويد اگر چه خاكي ام
من زميني نيستم افلاكي ام
راه هموارست رهرو نيستم
بي سبب در هر قدم مي ايستم
هر زمان آن حالت دلخواه نيست
جان روشن گاه هست و گاه نيست
تشنه كامم ليك دريا در منست
گر شفا خواهم مسيحا در منست
باغ هست و ما به خاري دلخوشيم
نور هست و ما به نازي دلخوشيم
دعوت حق گويدم بشتاب سخت
تا بتازد بر سرت خورشيد بخت
از نفخت فيه من روحي نگر
تا كجا پر ميشكد روح بشر
گر شوي موسي عصا در دست نيست
خود مسيحا شو شفا در دست تست
طور سينا سينه ي پاك شماست
مستي هر باده از تاك شماست
از شجر آواز ها را بشنوي
زنده شو تا رازها را بشنوي
وادي ايمن درون جان تست
كشتن فرعون در فرمان تست
پاك شو پر نور شو موسي تويي
جان خود را زنده كن عيسي تويي
غرق كن فرعون نفس خويش را
محو كن فكر خظا انديش را
ساقيا آن مي كه جان سوزد كجاست ؟
نور حق را در دل افروزد كجاست ؟
مايه ي آرام جان خسته كو ؟
از شرابي مستي پيوسته كو ؟
بار الها بال پروازم ببخش
روح آزاد سبكتازم ببخش
عاشق بزم تو ام را هم بده
عقل روشن جان آگاهم بده
مجموعه اشعار مهدی سهیلی