طفل هفتاد ساله

آيا غافل از حيله ي روزگار
بيندش با خويش و فرزانه باش
تو گنجشكي و ماه دي گويدت
كه پيش از زمستان پي دانه باش
ببين برگ رقصنده را در نسيم
كه چون عمر ما لرزه اش بر تنست
سر امجام گل ها در آغوش باد
ز پايان ما قصه يي روشنست
بدان شب كه دل مي برد نور ماه
مپوشان به خود جامه ي خواب را
به مهتاب بنگر مبادا به عمر
نبيني دگر رنگ مهتاب را
چه ايمن نشستي به ايوان خويش
كسان را نه دينار و نه جاه ماند
بسي كاخ ديدم كه در خا ك رفت
بسا تخت ديدي كه بي شاه ماند تو اي يار اي دوست اي همسفر
به خوابي ولي كاروان مي رود
زمان را به هر دم غنيمت شمار
كه ناگه ز دستت زمان مي رود
چنين سرگردان با بخهاران مباش
به عبرت نظر كن به گلهاي باغ
ز بس در چمن لاله افروختند
به هر غنچه يي مي درخشد چراغ
به همراه بلبل بزن نغمه يي
چه داني ؟ مبادا بهاري نبود
مشو ايمن از حيله ي روزگار
كه شايد تو را روزگاري نبود
سفر بس درازست و مقصد بعيد
تويي خسته تن بار سنگين به دوش
چنان مست ميخانه عشرتي
كه ديگر ز مستي نيابي به هوش
شگفتا كه در عمر هفتاد سا به رفتار چون طفل ده ساله يي
به ديدار يك سكه در خنده يي
چو گم شد به هر لحظه در ناله يي
تو طفلي و اين چرخ گهواره است
كه هر لحظه در پيچ و تابت كند
مه و مهر زنگوله ي بي صداست
به گهواره جنبد كه خوابت كند
به هرجا كه روي برآرد خروش
شتابان به ديدار دريا رود
تو رودي و درياست ديدار دوست
خدا داند آنجا چه بر ما رود ؟