چشم معرفت

كيست آن بنده كو خطا نكند
تو و اين ادعا خدا نكند
عاشقي نايد از هوسناكان
هر علف كار كيميا نكند
دل پريشان شود بگو تا زلف
بر سرشانه ها رها نكند
نازك آن خواجه ي خدا جو را
كه گهر بخشد و ريا نكند
كوس تقوا مزن كه نيرنگ است
مرد پرهيز ادعا نكند
از ره آه بي نوا برخيز
كه اگر بركشد خطا نكند
آنكه را چشم معرفت بازست
دفع موسي به اژدها نكند
رهنورد ره صلاح و فلاح
به ملامتگر اعتنا نكند
آنكه در مردنش حيات بود
دل بدين زندگي رضا نكند
حال قارون اگر كسي داند
تكيه بر قدرت طلا نكند
دل درويش را بدست آور
كه اگر بسكند صدا نكند
حيله گر چون نماز بگذارد
جرم باشد اگر قضا نكند
هنر دشمنان ملامت ماست
از حسد اين هنر چرا نكند