دوباره نيامد

دوباره شب شد و در شام من ستاره نيامد
بهار آمد و آن نوگل بهاره نيامد
به وقت رفتن خود وعده ي دوباره به من داد
به انتظار نشستم ولي دوباره نيامد
به ناز گفت چو گل بشكفد به وسي تو آيم
پس از شكفتن گلهاي بي شماره نيامد
بر آن شدم كه به خلوت عقيق بوسه خود را
زنم به لاله ي گوشش چو گوشواره نيامد
تبي به جان من افتاد و سوختم ز شرارش
شنيد آه مرا وز پي نظاره نيامد
هزار اختر روشن چراغ سقف فلك شد
ولي به خانه ي خاموشم آن ستاره نيامد