مردهنر

مرد هنر
آن كس كه خدا را به جناني بفروشد
موسي نبي را به شباني بفروشد
هر كس كه هنر بخشد و گوهر بستاند
صد سود كلان را به زياني بفروشد
افسوس بر آن مرد خردمند كه روزي
انديشه ي خود را به گماني بفروشد
بر پيكر خود جامه ي صد ننگ خريده است
آن كو شرف خويش به ناني بفروشد
از مرد هنر بندگي خواجه نه زيباست
زشت است كه خود را به جهاني بفروشد
زان دوست كه يك لحظه تو را پاس ندارد
بگريز به يكدم كه به آني بفروش
دلبسته ي آزست نه دلداده ي معشوق
آن كس كه خدا را به جناني بفروشد
موسي نبي را به شباني بفروشد
هر كس كه هنر بخشد و گوهر بستاند
صد سود كلان را به زياني بفروشد
افسوس بر آن مرد خردمند كه روزي
انديشه ي خود را به گماني بفروشد
بر پيكر خود جامه ي صد ننگ خريده است
آن كو شرف خويش به ناني بفروشد
از مرد هنر بندگي خواجه نه زيباست
زشت است كه خود را به جهاني بفروشد
زان دوست كه يك لحظه تو را پاس ندارد
بگريز به يكدم كه به آني بفروش
دلبسته ي آزست نه دلداده ي معشوق
آن كس كه خدا را به جناني بفروشد
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۸۵ ساعت 10:14 توسط میلاد
|
مجموعه اشعار مهدی سهیلی