بي تو

غم آبادي به نام زندگاني ساختم بي تو
ز بيم شام تنهايي به غم پرداختي بي تو
به زير ران ما اسب جواني بود و شادي ها
رميدي از من و تنهاي تنها تاختم بي تو
عزيزت خواستم تا يوسف كنعان من باشي
ز جان بگذشتم و خود را به چاه انداختم بي تو
پس از آن دوستي ها عاشقي ها آِنايي ها
براي خود در اين غمخانه زندان ساختم بي تو
چنان در خويش مي گريم كه مژگان هم نمي داند
به لبهايت قسم لبخند را نشناختم بي تو
ميان پاكبازان سرابرازم زانكه اين هستي
قماري بود و يكسر هستي ام را بختم بي تو