كه هستي تو ؟

شدي به دام طلا از خدا گسستي تو
تو را چه مي شود آخر مگر كه مستي تو ؟
اسير گنج شدي يار را ز كف دادي
يه سيم و زر گرويدي ز حق گسستي تو
چرا زياد تو رفته است عهد روز ازل
درست نيست كه آن عهد را شكستي تو
ز خوان آز و هوس برنخاستي نفسي
چو كركسا به سر جيفه ها نشستي تو
تو خويش را نشناسي فغان ز بي خردي
ز خود بپرس كه اي بي خبر كه هستي تو ؟
به حال خود نظري كن كه در تمامت عمر
خداپرست نبودي طلا پرستي تو