اي خفتگان خاك

اي خفتگان خاك
اي خفتگان خاك ز ما بر شما درود
اي دست پر عنايت حق دستگيرتان
اي رفتگان پاك
عطر سلام من به صغير و كبيرتان
دانم كنارتان
صد ها هزار دلبند خفته است
روي لبان خاموشتان جاي خنده ها
عمري بود كه حسرت لبخند خفته است
اما چون زندگان
در سينه هاي خامشتان داغ كهنه نيست
درديده ي شما
ديگر نه اشك هست نهاندوه انتظار
اما به پشت خاك
در دست و درد و درد
احوال ناگوار
غمهاي بي حساب
اندوه بي شمار
در شام ما ستاره اگر هست اشك ماست
بر پشت خاك نغمه اگر هست شيون است
فرياد بي كسي در كوي و برزن است
در پهندشت خاك
جنگ است و خون كودك بيچاره ريختن
در زير بمب غمزدگان را گداختن
جنگ است و جنگ و بر سر مظلوم تاختن
خون است و خون و خون
وز كشته هاي پيرو و جوان پشته ساختن
اينجاصداي غربت ما در گلو شكست
اينجا به سوگ لحظه ي شايد نشسته ايم
از عمر خسته ايم بر جاي اتحاد ما فرقه فرقه ايم
ما دسته دسته ايم
جان مي كنيم و تهمت بيهوده ي حيات
بر خويش بسته ايم
ما خاموشيم و ناله ي ما نغمه هاي ماست
داغ شما به سينه ما رنگ مي زند
شب داند و خدا كه به هر غربت سكوت
بر جان ما فراق شما چنگ مي زند
در اين سراي خاك
دزدي به نام غرب
غولي به نام شرك
در زير بام گنبد اخضر نشسته است
از جور شرق و غرب
مادر غريب وار
در حيرت پسر
با چشمهاي غمزده بر در نشسته است
حيران و بي اميد
فرزند بر جنازه ي مادر نشسته است
ديگر نه باغ هست نه آهنگ بلبلي
اينجا صداي غرش و بوي ناخوش بارويت و سيل اشك
آسيب بمب و لرزه ي خمپاره است و بس
دانم كه بيشمار در ايندشت بي نشان
ناكام خفته اند
اما چو ما به ناله ي شبگير نيستيد
زيرا كنار هم
آرام خفته ايد
اي دست پر عنايت حق دستگيرتان
اي رفتگان پاك
عطر سلام من به صغير و كبيرتان
دانم كنارتان
صد ها هزار دلبند خفته است
روي لبان خاموشتان جاي خنده ها
عمري بود كه حسرت لبخند خفته است
اما چون زندگان
در سينه هاي خامشتان داغ كهنه نيست
درديده ي شما
ديگر نه اشك هست نهاندوه انتظار
اما به پشت خاك
در دست و درد و درد
احوال ناگوار
غمهاي بي حساب
اندوه بي شمار
در شام ما ستاره اگر هست اشك ماست
بر پشت خاك نغمه اگر هست شيون است
فرياد بي كسي در كوي و برزن است
در پهندشت خاك
جنگ است و خون كودك بيچاره ريختن
در زير بمب غمزدگان را گداختن
جنگ است و جنگ و بر سر مظلوم تاختن
خون است و خون و خون
وز كشته هاي پيرو و جوان پشته ساختن
اينجاصداي غربت ما در گلو شكست
اينجا به سوگ لحظه ي شايد نشسته ايم
از عمر خسته ايم بر جاي اتحاد ما فرقه فرقه ايم
ما دسته دسته ايم
جان مي كنيم و تهمت بيهوده ي حيات
بر خويش بسته ايم
ما خاموشيم و ناله ي ما نغمه هاي ماست
داغ شما به سينه ما رنگ مي زند
شب داند و خدا كه به هر غربت سكوت
بر جان ما فراق شما چنگ مي زند
در اين سراي خاك
دزدي به نام غرب
غولي به نام شرك
در زير بام گنبد اخضر نشسته است
از جور شرق و غرب
مادر غريب وار
در حيرت پسر
با چشمهاي غمزده بر در نشسته است
حيران و بي اميد
فرزند بر جنازه ي مادر نشسته است
ديگر نه باغ هست نه آهنگ بلبلي
اينجا صداي غرش و بوي ناخوش بارويت و سيل اشك
آسيب بمب و لرزه ي خمپاره است و بس
دانم كه بيشمار در ايندشت بي نشان
ناكام خفته اند
اما چو ما به ناله ي شبگير نيستيد
زيرا كنار هم
آرام خفته ايد
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد ۱۳۸۵ ساعت 15:27 توسط میلاد
|
مجموعه اشعار مهدی سهیلی