روزگار تلخ

مي گفت دختري كه منم مرغ بي نوا
وز بخت بد به كنج قفس پر نداشتم
تنها و نا مراد نشستم به گوشهاي
در عمر خويش همدم و ياور نداشتم
يك لحظه آب خوش به گلويم فرو نرفت
يكدم به كام دل قدمي بر نداشتم
غير از دل غريب مرا محرمي نبود
جز اشك چشم گو هر ديگر نداشتم
بخت سياه روز مرا همچو شام كرد
يك عمر رنج بردم و باور ناشتم
گفتم چه بود مايه ي اين روزگار تلخ
گفتا به حال گريه كه مادر نداشتم