اژدها

مي پرد هر شب به بام كشور ما اژدهايي
قاصد مرگ است و در كام پليدش قرعه هايي
آتشين دم وحشت آور تيزرو هنگامه گستر
بينوا سوزي جنايت پيشه ي مرگ آزمايي
شعله افروزي كه ديدارش برانگيزد ز مردم
اضطرابي شيوني غمناله يي بانگ عزايي
چون شتايد بر فلك خيزد ز هر برزن خروشي
چون بلغزد در زمين پيچد ز هر سو واي وايي
مي تپد هر دل درون سينه چون مرغ اسيري
مي رود بر آسمان از هركران دست دعايي
مي پرد تا بي امان در خون كشد بيچارگان را
بعد كشتن مي گريزد چون نسيم بادپايي
آذرخشي مي چكاند از دهان آتشين دم
تا برآرد شعله از ويرانسراي بينوايي
هر پدر از حمله اش بي آشياني داغداري
هر سرا از شعله اش ويرانه يي ماتمسرايي
زير آواري گران هر جا سري افتاده بيني
مادر و كودك به خون غلتنده نه دستي نه پايي
زير سنگ و خاك و آهن خانداني قطعه قطعه
دست بي پيكر تن بي سر سر از تن جدايي
اف بر اين فرعون بغدادي و زخم اژدهايش
باش تا موسي برآيد از كويري با عصايي
اي ستمگر ظلم هر ديوانه بي كيفر نماند
از پي شام عزا سر مي زند رئز جزايي