گله

ما را تو اي بي وفا دوست
ما را تو اي نازنين يار
ديگر فراموش كردي
خورشيد بودي و رفتي
ناگه چراغ دلم را
در سينه خاموش كردي
آيا به تو مانده است
در كوچه هاي شب آلود
با دست هاي تب آلود
از ناز بر شانه ي من
زلف رها مي فشاندي
آيا به ياد تو مانده است
با ريسمان نگاهي
روح مرا عاشقانه
تا شهر غم مي كشاندي ؟
كي مي توان برد از ياد
آن شام روشن كه مهتاب
با چهره ات روبه رو بود ؟
ما را از آينده يي تلخ
تا نيم شب گفتگو بود
در آن سكوت غم انگيز
اشك تو همچون ستاره
لغزيد بر گونه هايت
و ز دور باش جدايي
فرياد من در گلو بود
اما پس از گفتگوها دست محبت فشرديم
خود را به فردا سپرديم
گر شكوه در سينه مان بود
با بوسه از ياد برديم
بار دگر دوستي را
با شادي آغاز كرديم
همچون دو مرغ غزلخوان
بي شكوه و بي شكايت
در باغ هاي محبت
مستانه پرواز كرديم
امروز آن خلوت پاك
آيا به ياد تو مانده است ؟
آن لحظه هاي طربناك
آيا به ياد تو مانده است ؟
باياد آن روزها و شبها
اينك منم خسته در خويش
با گريه يي همچو باران
نالنده چون جويباران
اما تو سرگرم خويشي
غافل از آن روزگاران
ما را توي اي بي وفا دوست
ما را تو اي نازنين يار
ديگر فراموش كردي
خورشيد بودي و رفتي
نا گه چراغ دلم را
در سينه خاموش كردي