ديداري در آينه

چرا در شگفتي ز ديدار خود
تو اي رهنورد مه و سال ها
تو اي من تو اي خسته از عمر خويش
تو اي ديده ادبار و اقبال ها
بگو با من اي خيره در آينه
كجايي ؟ چه ها مي كني ؟ چيستي ؟
تو را ديده بودم در آينه ها
جوان بودي اكنون جوان نيستي
تو را موي مواج و شبرنگ بود
ولي اينك آن موي شبرنگ نيست
بسي تار گيسو به چنگ تو بود
كنونت به جز رعشه در چنگ نيست
كجا شد نگاه شكار افكنت
بس آهو به هر لحظه رام تو بود
به هر گردش چشم در دشت عشق
فريبا غزالي به دام تو بود
بسا با نگاه شب افروز خويش
چراغي به هر دل بر افروختي
به شمع غوغاي پروانه بود
كنون خود چو پروانه ها سوختي
بگو آن لب خنده آرا كجاست
كه از حالتش خنده جان مي گرفت ؟
به ميخانه ي چشم مست تو بود
نگاهي كه دل را نشان مي گرفت
خموشي گزيدي به كنج قفس
چمن از تو روزي پر آواز بود
عقابا زماني بر اوج سپهر
دو بال تو معناي پرواز بود
بگو با من اي پهلوان دلير
توانايي آن چناني چه شد ؟
شگفتا كه پيري به خاكت فكند
بر و بازوان كو جواني چه شد ؟
تو را گردني بود افراته
بگو قامت استوارت كجاست
رخ ارغواني ز باغ تو رفت
چه پژمرده ماندي بهرت كجاست ؟
حريفا نگاه تو در آينه
به ديدار من بي زبان مانده است
بسي راه پيمودي و موي تو
غباريست كز كاروان مانده است
ز من در گذر كاين ملامت بس است
اميد آن كه در دهر ديرايستي
نفس تا بر آيد غنيمت شمار
كه لختي اگر بگذرذد نيستي