بهار را درياب

به برگهاي خزانيده در گذار نسيم
نگاه كن اي دوست
كه روزگاري چند
به شاخه هاي درختان سرو قامت شهر
چو دختران ل آسوده مست و دست افشان
به ساز دلكش باد بهار رقصيدند
و از هجوم بلاي خزان نترسيد
نگاه كن اي دوست
به استواري اندام سبز خويش مناز
ببين به برگ خزانديده در دهان نسيم
كه سبز بود و كنون زرد و خشك و بي جانست
چو استخوان ظريف
به زير پاي تو در كوچه و خيابان
به گوش رهگذران
چو كودكيست كه در ناله است و گريانست
تو نيز چون برگي تنت ز حمله ي پاييز زرد خواهد شد
به هر كجا كه روي با تو پهلوان اجل
به روز حادثه ها در نبرد خواهد شد
ز بيم ديدن او
گلوت خانه ي فرياد و درد خواهد شد
ميان پنجه ي مرگ
تنت چو موسم پاييز سرد خواهد شد
به خاك خواهي رفت
تن نزار تو و استخوان جمجمه ات
درون دخمه پوسيده گرد خواهد شد
به هوش باش اي دوست
نهيب پاييزست
بهار را درياب
نا سزا و سزا
هزار شكر كه بر هر زبان ترانه ي ماست
به ساز اهل هنر شعر عاشقانه ي ماست
شبي كه خوشست خدايا با بامداد مبر
كه گيسوان پريشان او به شاه ي ماست
مجو به ميكده ها مستي خمار شكن
ميي كه روح دهد در شرابخانه ي ماست
اگر به در گه حق دست التجا ببريم
سر هزار شهنشه بر آستانه ي ماست
به هر قفس كه پري را شكسته مي بيني
نظاره كن كه نشاني ز آشيانه ي ماست
سري به شانه ي خوبان نهم به گاه وداع
كه دل به كام رسد گريه م بهانه ي ماست
مجال بي هنران بين به بارگاه هنر
دريغ و درد كه اين هم غم و زمانه ي ماست
خبر كنيد رفيقان كارواني را
كه مرگ منزلي از راه بي كرانه ي ماست
خط جبين مرا چشم روزگار چو ديد
به طعنه گفت كه اين جاي تازيانه ماست
اگر به شعر بگردد زبان دشمن و دوست
به نا سزا و سزا لا جرم فسانه ي ماست
به شور نغمه برآور ز تار گيسوي جنگ
كه ورد مجلستان شعر عاشقانه ماست