پرنده ي ابر آشيان

تو اي غريب سفر كرده جان من به لب آمد
سفر بسست ندارم توان و تاب جدايي
دمي فرود بياتا به بام بنشيني
تو اي پرنده ي ابر آشيان بال طلايي
چگونه ره بگشايم به سويت اي همه بشكوه
كه در كجاوه ي رفعت به دوش ابر سواري
تو دلفروز تر از غنچه هاي باغ خيالي
تو زهره اي تو فروغي تو ناهتاب بهاري
ز عطر هر نفست دسته دسته گل بدرآيد
اگر به فصل خزان در كوير رخ بنمايي
به شب فروغ ببخشي اگر كه روي نپوشي
خزان بهار شود گر لبي به خنده گشايي
اگر بهار نگاه تو در نگاه من افتد
قسم به چشم تو از دل غم زمانه برآيد
لب تو از لب من گر به عشق بوسه بگيرد
لبم به گل بنشيند ز دل جوانه برآيد
شراب بوسه به كامم بريز و ساقي من باش
كه من ز سكر لبان عقيق تو مستم
چنان ز جام لبانت مرا به عشق كشاندي
كه جام عشق همه دلبران به سنگ شكستم
بيا بيا بنشين ماهتاب خلوت من باش
كه پيش روي تو نوري به آفتاب نماند
تو آمدي كه شبي جان من قرار نيابد
به چشم منتظرن تا سپيده خواب نماند
مرو مرو كه گل قامت تو سير ببينم
بمان كه شعر بجوشد ز من اگر تو بماني
به عشق روي تو جان مي دهم اگر بپذيري
به بوسه ها دل من باغ كن اگر بتواني
مرو كه بي تو دلم را اميد عافيتي نيست
بمان كه عاشق سرگشته ام قرار ندارم
بهار را ز تو جويم كه چون نسيم گل افشان
به رنگ سوسن ده رنگ آمدي به كنارم