آبي گنبد نما

جان فداي آن توانايي كه ما را آفريد
وز براي رهنمايي انبيارا آفريد
ما همه بيدار دل بوديم و رنجور گناه
آن طبيب درد بي درمان دوا را آفريد
تا صفا يابد دل ما همره اشك نياز
لحظه هاي گرم شب هاي دعا را آفريد
بر سر ما بي ستون زد خيمه يي فيروزه رنگ
پر ستاره آبي گنبد نما را آفريد
مستي بس تاك را بر پرده ي صد رنگ ريخت
چشم عاشق كش نگاه دلربا را آفريد
تا پريشاني بياموزد به زلف دلبران
از نسيم صد سحر بد صبا را آفريد
بهجتي از ديدن فرزند دارم هر نفس
لطفش اين آينه ي شادي فزا را آفريد
از براي شام تارم شبچراغي خواستم
برق مهرش پرتو افكن شد سها را آفريد
نازنينان بي وفايي را ز خويش آموختند
ور نه گرداننده ي دل ها وفا را آفريد
نقش شعر خويش را كه در چشم مردم ديده ام
شكر آن ايزد كه اين آينه ها را آفريد
اي سيه چشمان نهال عمرتان سر سبز باد
نازم آن صورتگري كز گل شما را آفريد