سفر مکن

سفر مكن
هر چه كني بكن ولي
از بر من سفر مكن
يا كه چو مي روي مرا
وقت سفر خبر مكن
گر چه به باغم ستاده ام
نيست توان ديدنم
شعله مزن بر آتشم از بر من گذر مكن
روز جدايي ات مرا يك نگه تو ميكشد
وقت وداع كردنت
بر رخ من نظر مكن
ديده به در نهاده ام
تا شنوم صداي تو
حلقه به در بزن مرا
عاشق در به در مكن
من كه ز پا نشسته ام
مرغك پر شكسته ام
زود بيا كه خسته ام
زين همه خسته تر مكن
گر چه به دور زندگي
تن به قضا مهاده ام
آتشم اين قدر مزن
رنجه ام اين قدر مكن
بوسف عمر من بيا
تنگدلم براي تو
رنج فراق مي كشد
خون به دل پدر مكن
هر چه كه ناله مي كنم
گوش به من نميكني
يت كه مرا ز دل ببر
يا ز برم سفر مكن
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۸۵ ساعت 10:37 توسط میلاد
|
مجموعه اشعار مهدی سهیلی