غم بی توشگی

غم بی توشگی
گیسوی بی آرام تو ، در پیچ و تابم میبرد
بر رویم افشان کن که من زین قصه خوابم میبرد
از پشت ابر زلف خود ، گر چهره بنمایی به من
رخسار جان افروز تو در ماهتابم میبرد
صبح بهاران در چمن ، شبنم چو شوید روی گل
تا دوردست باغ ها ، عطر گلابم میبرد
یاد زمان کام ها ، وان نامه ها ، پیغام ها
همراه آه آتشین ، در التهابم میبرد
چون بنگرم در آینه یاد از جوانی میکنم
وان خاطرات شاد من ، سوی شبابم میبرد
گاهی کنم دل را خبر ، کامد تو را وقت سفر
ناگه غم بی توشگی در اضطرابم میبرد
گویم که بگذر از هوس ، شاید بمانی از نفس
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور ۱۳۸۵ ساعت 7:31 توسط میلاد
|
مجموعه اشعار مهدی سهیلی