لحظه ها و صحنه ها

در گوشه ي باغ گنجشكي خرد
مي آيد و با شوق و شادي
پر مي زند لاي درختان
نا گه به يكدم مي گريزد
با جيك جيك خويش مي گويد كه اي باغ
آزاد بودم
آزاد ماندم
آزاد رفتم
آيد به گوشم نيمه شبها
آواي يك زنداني از دور
با ناله گويد
آزاد بودم
در دام ماندم
از ياد رفتم
چشمان بي نور يتيم خردسالي
در لحظه هاي مرگ گويد
من ميوه اندوه و رنجم
يك قطره اشك روزگارم
ناشاد بودم
ناشاد ماندم
ناشاد رفتم
اين لحظه ها اين صحنه ها اين رنج ها را
بسيار ديدم روزگاري
با ديدن اين پرده هاي زندگي رنگ
افسوس خوردم
در خلوت خود گريه كردم
بي خواب ماندم
هر نيمه شب تا كشور فرياد رفتم
يك شب به اندوه
پرسيدم از خويش
آخر چه بود اين لحظه هاي شاد و غمگين
در گوش جانم هاتفي گفت
اي مرد غافل
عمر تو بودم
با سرعت برق
بر باد رفتم